تبليغاتX
سلام دوستان؛ به وبلاگ " مطلب و عکس " خوش آمدید
مطلب و عکس
مطلب و عکس
نام نویسنده:سعید زارعی
قالب وبلاگ
                                           «وبلاگ مطلب و عکس»

سلام؛من سعید زارعی هستم.از دی ماه سال 1390،شروع به وبلاگ نویسی کرده ام.

دراین وبلاگ مطالب علمی،سرگرم کننده و ... وجود دارد.

امیدوارم از این مطالب خوشتان بیاید.

لطفا به هر مطلب نظر بدهید تا من از انتقادات و پیشنهادات شما استفاده کنم و مطالب بهتری در اختیار شما قرار دهم.

                                                   «با تشکّر مدیریت وبلاگ»


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1390/11/04 ] [ 15:51 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 18:10 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ شنبه 1391/02/16 ] [ 13:48 ] [ سعید زارعی ] [ ]
غضنفر صبح از خواب بیدار میشه می بینه هوا خوبه زنگ میزنه هواشناسی تشکّر می کنه!

***********************************************************************

سه نفر میرن دزدی؛صاحب خانه بیدار میشه بعد هر کدوم از دزدها میرن تو یه گونی قایم می شن.

صاحب خانه به گونی اوّل لگد میزنه،دزده صدای نون خشک در میاره!به گونی دوّم لگد می زنه،دزده صدای گردو در میاره!به گونی سوّم که لگد می زنه،هیچ صدایی در نمیاد!دوباره محکم تر لگد می زنه،باز هم صدایی در نمیاد!

دفعه ی سوّم که لگد میزنه،دزده با عصبانیّت از گونی میاد بیرون و میگه:آرده،آرد صدا نداره!

********************************************************************************************************

غضنفر با لباس داشت تو رودخانه شنا می کرد؛ازش پرسیدن:داری چی کار می کنی؟گفت:دارم لباسامو

می شورم.بهش می گن:مگه تو خونتون ماشین لباسشویی ندارین؟میگه:داریم ولی هر وقت می رم اون تو،سرم گیج می ره!

*********************************************************************************************

غضنفر داشته با نارنجک بازی می کرده،به می گن:اینقدر باهاش بازی نکن الان منفجر میشه ها.میگه:اشکالی نداره یکی دیگه دارم!

************************************************************************************

وصیّت غضنفر:کنار قبرم آب و صابون بریزید تا هر کس رد می شه،بخوره زمین منم کلّی بخندم و روحم شاد شه!

******************************************************************************************

غضنفر از راننده تاکسی می پرسه:چند می گیری منو تا را آهن برسونی؟راننده می گه:1000 تومان.

غضنفر می گه:برای چمدون هام چه قدر می گیری؟راننده می گه:هیچی.غضنفر میگه:پس چمدون هامو ببر منم الان میام!

********************************************************************************************

غضنفر نصف قرص خوابشو میخوره؛شب یه چشمش باز میمونه!

***********************************************************************************

غضنفر داشته با قطار می رفته مسافرت،به کسی که رو صندلی رو به رو نشسته بود،میگه:شما دارین بر می گردین؟

******************************************************************************

به غضنفر می گن:می ذاری پسرت بره دانشگاه؟

میگه:آره ولی نباید به درسش لطمه بزنه!

*******************************************************************************

از غضنفر می پرسن:ساعت چنده؟بلد نبوده ساعت بخونه،میگه:بدو بدو دیرت شده!

*********************************************************************************

غضنفر گاوداری می زنه،مامور بهداشت میاد ازش می پرسه:به گاو ها غذا چی میدی؟

می گه:آشغال.

مامور بهداشت کلّی جریمش می کنه.

سال بعد دوباره مامور بهداشت میاد ازش می پرسه:به گاو ها غذا چی میدی؟

می گه:جوجه کباب،پیتزا.

باز مامور بهداشت کلی جریمش می کنه.

سال بعد دوباره مامور بهداشت میاد می گه:به گاو ها غذا چی میدی؟

می گه:هر روز 1000 تومان بهشون میدم برن هر چی دلشون می خواد بخورن!

[ جمعه 1391/02/08 ] [ 22:42 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ 12:51 ] [ سعید زارعی ] [ ]
جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.

اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است.

8 دقیقه و 17 ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد.

تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.

در یک سانتی متری پوست شما 12 متر عصب و 4 متر رگ و مویرگ است.

با نگاه کردن به گوش حیوانات می توانیم به تخم گذار بودن یا بچه زا بودن آنها پی ببریم.بدین صورت که تخم گذاران گوششان ناپیدا و بچه زایان گوششان نمایان است؛تنها یک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعی افعی است که بچه زاست اما گوشش دقیق پیدا نیست.

90% سم مار از پروتئین تشكیل شده است.
پروانه ها با پاهایشان می چشند.

هشت پا با وجود داشتن بدنی بزرگ میتواند از سوراخی به قطر 5 سانتی متر عبور کند.

[ سه شنبه 1391/01/22 ] [ 22:54 ] [ سعید زارعی ] [ ]
کشاورزی الاغ پیری داشت.یک روز به درون یک چاه بدون آب افتاد.کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،کشاورز تصمیم گرفت چاه را با خاک پر کند تا الاغ زودتر بمیرد تا اینقدر عذاب نکشد.
کشاورز با سطل روی سر الاغ خاک می ریخت اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
کشاورز همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه داد و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز  از چاه بیرون آمد.
[ جمعه 1391/01/18 ] [ 14:18 ] [ سعید زارعی ] [ ]
پیرمردی ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ 25 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬّﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ! انگار ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. پیرمرد ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ.ﮐﻨﺎﺭ پیرمرد و پسرش، مردی ﻧﺸﺴﺘﻪ بود ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠّﺐ ﺷﺪﻩ بود.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ!ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ چه قدر زیباست!پیرمرد ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ.ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ لذّﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ!ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ.مرد ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎورد ﻭ ﺍﺯ پیرمرد ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟پیرمرد ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ.
[ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ 14:0 ] [ سعید زارعی ] [ ]
احمق تر

روزی هارون الرشید از بهلول پرسید:تا حالا انسانی احمق تر از خودت دیده ای؟بهلول پاسخ داد:خیر؛این اوّلین بار است که می بینم.

******************************************************************************

فقیر تر

روزی هارون الرشید مقداری پول به بهلول داد و گفت:این پول را به چند فقیر بده.

بهلول پول را گرفت و رفت و پس از چند ساعت بازگشت و پول را پس داد.

هارون الرشید پرسید:چرا پول را پس آوردی؟بهلول پاسخ داد:در راه که می رفتم مأموران تو را دیدم که به زور از مردم پول می گرفتند و من فهمیدم که تو فقیر تر از همه ی مردم هستی.

******************************************************************************

دست و پا زدن

روزی بهلول را دیدند که بالای تپّه ای نشسته و دست و پا می زند.

از او پرسیدند:چرا دست و پا میزنی؟بهلول پاسخ داد:در فکر فرو رفتم؛دست و پا می زنم تا از آن بیرون آیم.

******************************************************************************

خلیفه شدن

روزی هارون الرشید از بهلول پرسید:آیا می خواهی خلیفه باشی؟بهلول پاسخ داد:خیر.هارون الرشید پرسید:چرا؟بهلول پاسخ داد:چون من تا به حال مرگ 3 خلیفه را دیدم ولی یک خلیفه حتّی مرگ یک بهلول را هم ندیده است.

******************************************************************************

نزدیک ترین راه

شخی از بهلول پرسید:می خواهم از کوهی بلند بالا بروم؛نزدیک ترین راه کدام است؟بهلول پاسخ داد:

نزدیک ترین راه،نرفتن بالای کوه است.

******************************************************************************

شکار

روزی هارون الرشید و بهلول و جمعی از درباریان به شکار رفتند.

آهویی در نزدیکی آن ها آمد.هارون الرشید تیری به سوی او پرتاب کرد ولی با آهو برخورد نکرد.

بهلول گفت:آفرین.

هارون الرشید عصبانی شد و به بهلول گفت:من را مسخره می کنی؟بهلول پاسخ داد:آفرین من برای آهو

بود که خوب فرار کرد.

******************************************************************************

[ شنبه 1391/01/12 ] [ 19:32 ] [ سعید زارعی ] [ ]
1-فرض کنید شما در یک مسابقه ی رالی شرکت کرده اید.

اگر از نفر دوم سبقت بگیرید،در چه جایگاهی قرار می گیرید؟

اگر از نفر آخر سبقت بگیرید در چه جایگاهی قرار می گیرید؟

2-این یک مسئله ی ریاضی است.این مسئله را در ذهن خود حل کنید و از ماشین حساب استفاده نکنید.

به 1000 تا 40 تا اضافه کنید.

حالا 1000 تای دیگر به آن اضافه کنید.

حالا 30 تا به آن اضافه کنید.

حالا 1000 تای دیگر هم به آن اضافه کنید.

حالا 20 تا به آن اضافه کنید.

حالا 1000 تای دیگر هم به آن اضافه کنید.

حالا 10 تا به آن اضافه کنید.

مجموع این اعداد چند شد؟

3-پدر رضا 5 تا پسر دارد که نام های آن ها این است:

نانا.

نِ نِ.

نی نی.

نُ نُ.

نام پنجمین پسر او چیست؟

4-یک آقای کر و لال می خواهد مسواک بخرد.برای همین ادای مسواک زدن را در می آورد تا منظورش را به فروشنده برساند.

حالا اگر یک آقای نابینا بخواهد عینک آفتابی بخرد،باید چه کار کند؟

پاسخ سوال ها در " ادامه مطلب " قرار دارند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1391/01/07 ] [ 0:20 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ سه شنبه 1391/01/01 ] [ 17:37 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ سه شنبه 1391/01/01 ] [ 17:36 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ شنبه 1390/12/27 ] [ 0:23 ] [ سعید زارعی ] [ ]
سه تا دیوونه سوار تاکسی شدن.در رو که بستن،راننده دید دیوونه اند،سریع ماشین رو روشن کرد،بعد زود خاموش کرد و گفت:مسافران عزیز رسیدیم به مقصد.دیوانه ی اوّل پول میده و پیاده میشه.دیوانه ی  دوّمی نه تنها پول میده بلکه تشکّر هم میکنه.مرد سوّمی امّا با عصبانیّت تمام یه دونه محکم میزنه تو سر راننده.راننده میگه چرا میزنی؟اونم میگه:اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری. داشتی هممونو به کشتن میدادی.
[ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 13:35 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ یکشنبه 1390/12/21 ] [ 15:36 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ سه شنبه 1390/12/16 ] [ 15:31 ] [ سعید زارعی ] [ ]
مردی ایرانی مقیم لندن بود.

یک روز سوار تاکسی شد.وقتی پول راننده را داد،دید که راننده 20 پنس بیشتر به او پس داده است.

به راننده گفت:شما به من 20 پنس بیشتر پس داده اید.پول اضافی را به راننده پس داد.

راننده گفت:خیلی ممنونم؛راستش من می خواستم مسلمان شوم.می خواستم با این کارم شما را امتحان کنم و ببینم شما چه جور آدم هایی هستید.حالا فهمیدم که شما آدم های بسیار خوبی هستید.

من فردا می آیم و مسلمان می شوم.

[ سه شنبه 1390/12/16 ] [ 14:55 ] [ سعید زارعی ] [ ]
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. 
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید:آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت:بله ای پادشاه امّا لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. 
پادشاه گفت:من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. 
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکّر کرد.امّا پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. 
صبح روز بعد جسم یخ زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم امّا وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
[ جمعه 1390/12/12 ] [ 23:27 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ پنجشنبه 1390/12/11 ] [ 20:40 ] [ سعید زارعی ] [ ]

[ پنجشنبه 1390/12/11 ] [ 13:15 ] [ سعید زارعی ] [ ]
روزی روزگاری دهقانی در یک روستا همراه با زنش زندگی می کرد.شغل او این بود که هر روز به نمک زار برود و تعدادی سنگ نمک به روستا بیاورد و بفروشد.

او یک الاغ داشت که سنگ ها را روی دوش او می گذاشت و به روستا می برد.

در راه،رودخانه ای وجود داشت که باید از آن می گذشت.دهقان،از صبح تا عصر سنگ نمک جمع آوری می کرد و عصر به روستا بر می گشت و آن ها را می فروخت.

الاغ در نمک زار،دوستی پیدا کرده بود.دوست او،یک خار پشت بود.

یک روز در نمک زار،خارپشت از الاغ پرسید:چرا این قدر لاغر و نا توان شده ای؟

الاغ پاسخ داد:من هر روز،باید تعدادی سنگ نمک روی دوشم بگذارم و به روستا بروم.

خار پشت دلش به حال الاغ سوخت.

خار پشت به او گفت:من نقشه ای دارم.وقتی از رودخانه رد می شوی،کمی در آب بنشینی تا سنگ های نمک در آب حل شود و بار تو سبک تر شود.

الاغ گفت:فکر خوبی است.

ممنونم.

الاغ هر روز این کار را انجام می داد تا یک روز که زن دهقان به دهقان گفت:باید به روستای خواهرم بروی و پشم گوسفندان را به اینجا بیاوری.

دهقان مجبور شد آن روز به نمک زار نرود.

برای رفتن به آنجا باید از همان رودخانه رد می شدند.

دهقان بار ها را روی دوش الاغ گذاشت و الاغ هم مثل همیشه در رودخانه نشست ولی بارش سنگین تر شد.

او به سختی بار ها را تا خانه ی دهقان رساند و عبرت گرفت که دیگر کسی را گول نزند.

[ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 15:50 ] [ سعید زارعی ] [ ]

موش ازشكاف ديوار سرک كشيد تا ببيند اين همه سروصدا برای چيست.

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت:كاش يك غذاي حسابي باشد.

اما همين كه بسته را باز كردند،از ترس تمام بدن موش به لرزه افتاد؛چون صاحب مزرعه يک تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد.او به هركسي كه مي رسيد،مي گفت:توی مزرعه يک تله موش آورده اند،صاحب مزرعه يك تله موش خريده است.



ادامه مطلب
[ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 21:22 ] [ سعید زارعی ] [ ]
[ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 15:21 ] [ سعید زارعی ] [ ]
تنها نجات یافته ی کشتی،اکنون به ساحل یک جزیره دور افتاده،افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات،ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید،از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات دور نگه دارد و در آن بماند تا کشتی نجات برسد.
اما هنگامی که در جستجوی غذا بود،از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتّفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد.فریاد زد:
خدایا؛چرا با من چنین کاری کردی؟
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
نجات دهندگان می گفتند:
ما آن آتشی را که روشن کرده بودی را دیدیم و به اینجا آمدیم.
[ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 13:31 ] [ سعید زارعی ] [ ]

شلغم گیاهی است  با برگ‌ هایی ناصاف و بریدگی‌های زیاد. ریشه ی آن غدّه‌ای است.

یکی از این مواد ضد سرطان که در شلغم وجود دارد، «گلوکوسینولیت‌ ها» نام دارند.

سبزی‌ های شلغمی از قبیل کلم برگی و اسفناج، جزء این گیاهان سبز و پر برگ اند و مشاهده شده،در بین جمعیّتی که این سبزی‌ ها جزء بیشترین مواد غذایی مورد مصرفشان است،میزان ابتلای آنان به انواع سرطان‌ها به ویژه سرطان ریه کم بوده‌است.

گیاهان سبز، تند و پربرگ شاید تنها عوامل جلوگیری کننده از بعضی سرطان‌ها باشند.در ضمن چنین سبزی‌هایی از کاروتنوئید ها که شامل بتاکاروتن و کلروفیل است،سرشار هستند.هر دوی این مواد،خاصیت ضد سرطانی دارند.

شلغم یکی از بقولات بسیار مقوی و مغذی است که به سبب دارا بودن ده درصد مواد قندی و سرشار بودن از املاح مفیدی مانند کلسیم و منیزیم جزو مواد غذایی بسیار با ارزش به حساب می‌آید.


ادامه مطلب
[ جمعه 1390/11/28 ] [ 22:52 ] [ سعید زارعی ] [ ]

غذا های دریایی دارای پروتئین بالا،چربی کم،کلسترول کم و همین طور دارای ویتامین ها و املاح می باشند.

به طور کلی 84 گرم ماهی دارای 120 کالری می باشد.

گوشت ماهی دارای ویتامین های B،A و D، کلسیم و فسفر و دارای مقداری آهن،مس و سلنیوم می باشد.ماهی هایی که در آب های شور زندگی می کنند،دارای مقدار زیادی یدمی باشند.

ماهی و گوشت قرمز

چربی ماهی مفید است و چربی گوشت قرمز مضراست،زیرا چربی گوشت قرمز از نوع چربی های اشباع می باشد؛امّا چربی ماهی از 2 نوع اسید چرب غیر اشباع امگا 3 به نام های EPA و DHA است.

خواص ماهی و روغن ماهی یا امگا 3

 روغن ماهی بیماری های قلبی را به صفر می رساند.

 مقدار تری گلیسیرید خون را کم می کند.

ضربان قلب را تنظیم می کند.

کلسترول مفید(HDL) را بالا می برد.

درمان کننده درد های کمر و گردن می باشد.

روغن ماهی

منابع امگا 3

ماهی های سالمون و ساردین و همچنین گردو بیشترین مقدار امگا 3 را دارند.

منابع دیگر امگا 3،عبارت اند از:دانه سویا،کدو و کلم.

[ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 21:4 ] [ سعید زارعی ] [ ]
پزشکی برای معاینه ی دیوانه ها،به تیمارستانی رفت تا اگر دیوانه ای عاقل شده باشد،او را آزاد کنند.

برای همین نزد دیوانه ای رفت و به او گفت:من یک داستان برای تو تعریف می کنم و تو باید بگویی که کجای آن غیر واقعی است.اگر درست بگویی،تو را آزلد می کنم.

دیوانه گفت:بله؛حتما؛بفرمایید.

پزشک گفت:در روز جمعه،موتور سواری در خیابان می رفت که ناگهان با اتوبوسی تصادف کرد و سر او از تنش جدا شد امّا او نا امید نشد و سر خود را برداشت و به نزدیک ترین درمانگاه رفت و سر خود را به تنش چسباند و سوار موتور خود شد و رفت.

حالا بگو کجای این داستان غیر واقعی است؟

دیوانه گفت:آقای دکتر،واقعا فکر کردی که من دیوانه ام؟این که معلوم است که کجایش غیر واقعی است.

پزشک گفت:پس بگو ات تو را آزاد کنم.

دیوانه گفت:معلوم است که در روز جمعه،درمانگاه ها بسته است!


[ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 14:18 ] [ سعید زارعی ] [ ]

پیاز،به علّت داشتن فسفر،کارهای فکری را آسان می‌ کند.

 پیاز،برای کودکان کم ‌رشد و پیرمردان ضعیف مفید است.

پیاز لثه‌ها را تقویت می ‌کند.

پیاز سرشار از ویتامین‌های A و B و C می باشد ونیزدارای آهن،آهک، فسفر،پتاسیم،سدیم،گوگرد،ید،سلنیوم، سیلیس و قند است که به طور مستقیم جذب بدن می‌ شود.

پیاز به علت داشتن گوگرد ضد عفونت خون است. وقتی گوگرد وارد خون و ریه‌ها گردد با عفونت‌های مجاری تنفسی،مانند آسم،برونشیت و گریپ و غیره مبارزه می ‌کند.

پیاز قادر است كه کلسترول و چربی های خون را كاهش داده و از انعقاد خون داخل رگ ها جلوگیری نماید.

پیاز قادر است خطر ابتلا به سرطان معده را كاهش دهد.


توضیحات:

1-زیاده روی در خوردن پیاز موجب تشنگی،استفراغ،تیرگی چهره و حتی فراموشی می‌ شود.پس در حد اعتدال مصرف کنید.

2-برای برطرف کردن بوی بد پیاز،بعد از مصرف آن،می توانید یک عدد گردو یا مقداری نان سوخته میل نمایید و یا چند عدد باقلا را جویده و مدّتی در دهان نگاه دارید.

[ دوشنبه 1390/11/24 ] [ 20:58 ] [ سعید زارعی ] [ ]
اصغر می خواست انشاء بنویسه و برای کمک نزد پدرش میره میگه:می خوام انشاء بنویسم.کمکم کن.پدرش هم که داشت قرآن می خوند میگه: بسم الله الرحمن الرحیم اصغر هم می نویسه.

میره پیش مادرش و میگه کمکم کن؛مادرش هم که مشغول پیاز خرد کردن بود میگه:خفه.

بعدش میره پیش برادرش که مشغول تماشای کارتون بود.به برادرش می گه:کمکم می کنی انشاء بنویسم؟برادرش هم میگه:گوریل انگوری وارد می شود.

آخرش هم میره پیش خواهرش و می گه کمکم می کنی انشاء بنویسم؟خواهرش هم مشغول شعر خوندنه ومیگه تو بورو من نمیام.

اصغر هم همش رو می نویسه.

روز بعد،زنگ انشاء:

معلّم:اصغر بیا انشاتو بخون.

اصغر هم شروع می کنه به خوندم:

بسم الله الرحمن الرحیم

معلم:تشویقش کرد.

اصغر: خفه.

معلّم عصبانی شد و به یکی از شاگرد ها گفت که بره و ناظم را بیاره.ناظم میاد و وارد کلاس می شه.

اصغر با صدای بلند میگه:گوریل انگوری وارد می شود.

ناظم هم با عصبانیّت میگه:بیا دم دفتر.

اصغر می گه:تو برو من نمیام.

[ جمعه 1390/11/21 ] [ 21:54 ] [ سعید زارعی ] [ ]

پیرمردی برای جمعی سخن می گفت.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد و همه بسیار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیّت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،پس چرا بارها و بارها به گریه کردن و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
می دهید؟
گذشته را فراموش کنید و به آینده نگاه کنید.
[ پنجشنبه 1390/11/20 ] [ 15:30 ] [ سعید زارعی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره ی وبلاگ

در این وبلاگ مطالب علمی و سرگرم کننده وجود دارد.امیدوارم از این مطالب خوشتان بیاید.
لطفا به مطالب نظر دهید و در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید.
با تشکّر
پیوندها
امکانات وبلاگ
«بنر ما»

مطلب و عکس

TEXT

علم دانش كليك كن


داستان و سرگرمی
Pichak go Up